ده، بیس، سی، چل، پنجا شص، هفتاد هشتاد نود صد ! بیام ؟ بییییام ؟

کوچیک که بودیم یادت هست که! بازی می کردیم، 
قایم باشک ، قایم موشک، اسمش همینا بود ! یادت هست ؟
من سر میذاشتم سینه دیوار !
تو با خنده های نخودیت می رفتی قایم می شدی !
من چشامو  می بستم و می شمردم، ده. بیس... 
و صدای خنده هات می اومد ...
بیام ؟
آهسته می گفتی: بیییییااا  

می اومدم دنبالت، پشت در، گوشه اتاق، لابه لای پتوها، زیر میز! 
با خنده هات نشونی میدادی، که بیایم 
و می اومدم و می خندیدیم و چه شاد و بی خیال از آینده ... 

حالا، من چشام بازه 
تو دلم می شمرم، ثانیه ها رو، و روزها رو و ماه ها رو و ...
و تو میری، خنده هات رو نشونی نیست 
رفتنت رو می بینم اما !
گم که میشی دیگه، میدونم، پیدات نخواهم کرد 
خنده هامونو لولو خورد، روزهامونو پیشی برد 

قایم باشک، این روزا، بازی همه ی آدم هاست !
شمردنش هست،
چشم گذاشتنش هست، 
دیوارای بلند سفیدش هست،
جا برای قایم شدنش هم هست،
اما، پیدا شدنش نیست،
پیدا کردنش نیست،
خنده هاش .. نیست !!!